مادر
از تو برای تو مینویسم ...
تو نبودی اما نگاهت بود ...
در سطور بیگانه عبور...
یادداشت های پراکنده ...
۱۲سال صبوری ... !
نمی دانم ...
هر آنچه می خواهی نامش را بگذار...
دست خط کودکی که بی بهانه می نویسید ...
از هزار رنگ تقدیر ...
و مخاطبی را نمی جوید ...
همین !

يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف مي دهم كه پدر رادمردی است
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب به گوشم همیشه گفت:
اين حرف ها برای تو مادر نمی شود
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب.
یک خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديك هاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است.
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد
يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد
مادر به خاك رفت.
یک قطره اشک ؛ مزد همه زجرهای او
اما خلاص مي شود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش...
منزل مباركت
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای كه به هم زد سكوت مرگ
من مي دويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاك
می آمدیم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب مي كنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
ديدم نشسته مثل هميشه
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود:
بردي مرا به خاك سپردی و آمدي ؟!
می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه...
اما خيال بود
ای وای مادرم...
شعر از استاد شهریار با دخل و تصرف
مادرم ۲۶ بهمن سالروز جدایی دستت از دستهایم را به عزا مینشینم...
به تو مینویسم خدایم ... پروردگارم... این داغ را بر هیچ دلی مگذار!
مرا گر دولت عالم ببخشند
برابر با نگاه مادرم نیست!