دوست داشتن بهانه ايست براي زندگي كردن .انسانها آن هنگام كه به هم دروغ مي گويند چه زيبا مي شوند .آن هنگام كه در پس چهره شان كوهي از ريا برپا داشتند .آنان حتي دروغ هاي خود را باور مي كنند .آبا باز زيستن زيباست؟؟
آيا خداوند زندگي را زشت آفريد ؟؟
مگر نه اين كه او مظهر كمال است ، پس چگونه مي تواند زشتي بيافريند؟!
نه . نه. زندگي را انسان آفريد ...گناه را هم ...
انسان زمين را از زمين گرفت و ماه را از ماه ...
و كارها را دو قسمت كرد : نيك و بد .و انسانها را سياه و سپيد
و آنان كه آرام دراز كشيده بودند را مرده
و آنان كه لاشه هاي خود را بر دوش مي كشيدند زنده
{ به راستي كه بسياري قبل از اين كه به دنيا بيايند مرده اند }
حيوانات بي گناه را اهلي و وحشي { و كدامين حيوان از انسان وحشي تر است }
همه را ، همه را اين انسان والا آفريد .
و گرنه اين جهان همه وجود خداوند است و عاريست از نامها ،
كه او مردگان را مرده نمي پندارد .
و ياد مي آورم هنگامي كه خدا انسان را ناميد و به او گفت: تو را انسان مي نامم زيرا كه فراموش كاري .
به راستي او اين آفريده مخصوص را مي شناخت .
مگر نه اين است كه همه فرياد قالو بلي را از ياد برده ايم ...
و به ياد مي آورم آن كلمه كوچك را { دوست داشتن }
مگر نديدي مادرم را به نسيم فراموشي مي سپارم .
ديگر تو را لازم نيست فراموش كنم تو خود از يادم مي روي.
مي دانم، مي دانم، حتي تو { وشايد مخصوصا تو } حرفهايم را باور نمي كني .
و از دوستم مي شنوم : عاقبت انسان تولد و مرگ را در اختيار خود در مي آورد و به جاودانگي مي رسد .
من زندگي جاويدان را نمي خواهم ، حتي اين زندگي كوتاه را نيز .
مرا چند روزي دور از خود و هر آنچه كه به خود مربوط است دور بودن به ...
و بعد چه لذت بخش است مرگ
اين جام شوكران را تا انتها سر خواهم كشيد ...
توضيح : از تمام دوستاني كه اين نوشته باعث ناراحتي شان شد معذرت مي خواهم. من ناچار به نوشتن بودم. من خود آن قاضي گناهكارم .